ذكر مصيبت يتيم امام حسن (ع)

از كودكي وقتي بابايش را از دست داده در بغل عمويش ابي عبدالله (ع) بزرگ شده است. ابي عبدالله (ع) هم جاي پدر بود و هم جاي عمو، از اين رو همه جا با او بود.

پروانه‌وار اطراف ابي عبدالله (ع) مي‌گشت. تا اين‌كه راهي كربلا شدند.

آن‌قدر دل ابي عبدالله (ع) را ربوده است.

لذا امام (صبح روز عاشورا) سفارش اين بچّه را به خواهرش زينب (س) نموده است.

حوادث عاشورا از مقابل چشم اين بچّه مي‌گذرد، جنازه‌ها را كه مي‌آورند به عمو نزديك مي‌شد و ... دنبال امام مي‌دويد.

... همين‌كه ابي عبدالله (ع) به ميدان رفت. اين بچه آمد روي بلندي نشست. در نقطه‌اي قرار گرفت كه ببيند عمو چه مي‌كند. تا اين‌كه ديد عمو روي زمين افتاده است.

دستش در دست عمّه‌اش زينب (س) است. به هر زحمتي كه بود دست خود را رها كرده و به سوي ميدان دويد و خود را به عمو رساند.

فرياد زد:

«وَالله لا اُفارِقُ عَمّي»

به خدا يك لحظه از عمويم فارغ نمي‌شوم.

من يك لحظه بدون عمويم زنده نمي‌مانم.

آمده بالاي سرِ عمويش، با پيراهن عربي‌اش زخم‌هاي عمو را پاك كرد، گفت: عموجان! پاشو برويم خيمه كه عمّه بر زخم‌هايت مرهم بگذارد و ...

يك دفعه مشاهده كرد شمشير برهنه‌اي بالا آمده كه بر امام وارد كند... .

گفت: اي زنازاده! مي‌خواهي عموي مرا بكشي.

دشتش را جلو آورد تا از امام دفاع كند.

(امّا نانجيب شمشير بر دست‌هاي كوچك او فرود آورد و ... اين بچه روي زمين افتاده است)

صدا زد: يا عُمّاه (وابتاه ... واامّاه)

تا صدا زد: يا عُمّاه. ابي عبدالله(ع) برادرزاده را با دست‌هاي بريده‌اش با هم در بغل خويش گرفته و فرمود: يا بن اخي! اِصْبرْ.

تا گفت، صبركن، راوي مي‌گويد: حرمله تيري به كمان گذاشت. گلوي بچه را نشانه گرفت.