|
|
|||
ذكر مصيبت حضرت قاسم بن الحسن (ع)كنار بستر بابا، نشسته است. آقا امام حسن (ع) دربارهي بچّههايش به ابيعبدالله (ع) سفارش نموده است. (حسين جان! بچههايم را همراهت به كربلا ببر و ...) آنقدر عمو و عموزاده به هم محبّت داشتند (كه قابل وصف نيست) شب عاشورا پس از اظهار وفاداري ياران امام از جمله عابس و برير و زهير و همهي بنيهاشم و ... آقا اباالفضل (ع) و ... ديگران، ... يتيم امام حسن (ع) همينطور عمو را نگاه ميكرد و عرض ميكرد. عمو جان! به من اجازه ميدهي حرف بزنم. فرمود: قربانت شوم برادرزادهام قاسم! چه ميخواهي بگويي. گفت: عمو جان! آيا من هم فردا كشته ميشوم يا نه؟ ابيعبدالله (ع) فرمود: قاسمم! مرگ در ذائقهي تو چگونه است؟ عرض كرد: عمو جان! اَحْلي مِنَ الْعَسَل. تا اين جمله را گفت، امام نگاهي به قاسم (ع) نموده و فرمود: قاسمم! فردا تو را به بلاي عظيمي ميكشند. شايد حضرت قاسم (ع) تا صبح عاشورا از خوشحالي خوابش نبرد. روز عاشورا آمد خدمت ابيعبدالله (ع) سلام كرد و دست و پاي امام را بوسيد و امام هم او را در آغوش كشيد. هر دو گريه كردند و ... عرض كرد: عمو جان اجازه اعزام به ميدان از شما ميخواهم. امّا امام موافقت نكردند. با ناراحتي برگشت به سوي خيمهها. مادر قاسم (ع) ميگويد: ديدم كه فرزندم زانوي غم بغل گرفته و گريه ميكند. به يادش آمد (يا مادرش به يادش آورد كه) پدر بزرگوارش تعويذي بر بازويش بسته است و سفارش كرده كه ... آن را بگشايد و ... نوشتهي پدر را برداشت و خدمت امام آورد. ابي عبدالله (ع) تا چشمش به دستخط امام حسن (ع) افتاد گريه كرد و ... سفارش امام حسن (ع) و ... اصرار بر عمو و به ميدان رفتن و ... ديد ديگر مانع نشد. هر كاري كردند ـ هر چه گشتند زرهي پيدا نكردند به اندام حضرت قاسم (ع)، اندازه باشد عرض كرد: عمو جان! مرا رها كن. همينطور با كفن بگذار بروم ... راوي ميگويد: قاسم (ع) را ديدم همينكه وارد ميدان شد شروع كرد به رجز خواندن كه: اِنْ تَنْكَرُوني فَانَا بنُ الْحَسَنِ وَ ... شجاعت حضرت قاسم (ع)به وسط ميدان نبرد آمد با فرزندان ازرق شامي جنگيد و چهار فرزند او را به درك واصل نمود و سپس با خود ازرق شامي جنگيد او را نيز به هلاكت رساند و ... دشمن مشاهده كرد كه نميتواند با اين بچّه مقابله كند، به دور او حلقه زدند، حضرت را سنگباران كردند. و پس از حملات ديگر حضرت را به شهادت رساندند و ... |