|
|
|||
|
حضرت رقيه (س)
محمدسهرابي شمع هر جا كه انجمن دارد پر پروانه سوختن دارد بخدا نيست خارجي پدرم دين به قلب پدر وطن دارد گرچه در كربلاست پيكر او دست اغيار پيرهن دارد چوب تأديب خوب ميداند كه چه بوسيدني دهن دارد سوي اغيار، ليكن انظر گرفت بهر احباب بانگ «لن» دارد معجري هست بر سرم امروز پدر من اگر كفن دارد نيمه باز است كام خوني او به گمانم پدر سخن دارد گر بيايي ز جان بپردازم ديدنت هر قدر ثمن دارد «لن تراني» مگو كه از هوسم «اَرِني» ميرسد ز هر نفسم غير احياء نميكنم امشب جز «خدايا» نميكنم امشب منكه دل كندهام ز عقبي دوش ميل دنيا نميكنم امشب قرب دختر به بوسه پدر است جز تمنا نميكنم امشب من زبوني نميكشم از چرخ من مدارا نميكنم امشب بايد امشب كنار من باشي بي تو «فردا» نميكنم امشب چند بوسه به من بدهكاري صبر از آنها نميكنم امشب نوبتي هم بود زمان من است پس تماشا نميكنم امشب ناز طفل مريض بيشتر است بي تو «لالا» نميكنم امشب خواب، بي بوسة پدر تا كي؟ دور از خانه، در بدر تا كي؟ اللّه اللّه عجب سحر دارم سحري در بر پدر دارم آنچه ديشب به طشت زر ديدم حاليا در طبق به بر دارم دست افكندهام به گردن او عمه جان عمه جان پدر دارم ليك چشمي نمانده بنگرمش ليك دستي نمانده بر دارم آمده همرهش مرا ببرد بخدايش قسم خبر دارم تو مپندار اي پدر كه كنون سُرمه بر ديدگانتر دارم لختة خون گرفته چشم مرا لخته خوني كه از سفر دارم گره در موي من چو ابرويتوست تو ز سنگ و من از شرر دارم تا نريزم به سيلي از لب خون لب نميگيرم از لب تو كنون |
|||
|
حضرت رقيه (س) محمود ژوليده به گيسوان پريشان نظاره جايز نيست نظر به پيرهن پاره پاره جايز نيست نگاه دختر شامي نگاه ترديد است براي دوست شدن استخاره جايز نيست به جان خسته سزاوار نيست خنده زدن به جسم سوخته حتي اشاره جايز نيست ز خار پاي غريبي چو بوسه باران بود دواندنش به بيابان دوباره جايز نيست هنوز دامن آتش گرفته ميسوزد به جان سوخته دامن شراره جايز نيست به سوي قافلة بانوان معصومه نگاه خيره سر چشم پاره جايز نيست براي بردن سوغات نزد دختر خويش ز گوش پارة من گوشواره جايز نيست به قصد سيلي و ترساندن و زدن دل شب به نعره در پي دختر سواره جايز نيست |
|||
|
حضرت رقيه (س) من دختر شاه عطشانم ((س)) من زائر روي جانانم من مرهم زخم لبهايم تشنه به لبهاي بابايم بابا حسين اي حسين جانم گمگشتة منكه پيدا شد مهمان من رأس بابا شد من بهر او مو پريشانم جان ميدهم بهر مهمانم بابا حسين اي حسين جانم عمه بيا وقت هجران است عمر گل تو بپايان است اي قد خميده خداحافظ محنت كشيده خداحافظ بابا حسين اي حسين جانم |
|||
|
حضرت رقيه (س) منكه زهراي سه ساله هستم كنج خرابه در ناله هستم داد از جدايي اي پدر كجايي بابا حسينجان اگر مشتاِ روي زهرايي بايد به سوي دختر آيي خوردم اي پدر جان سيلي فراوان بابا حسينجان تو اگر آيي ميبوسم رويت مانند عمه بوسم گلويت گر با سر بيايي جان كنم فدايي بابا حسينجان |
|||
|
حضرت رقيه (س) كيست امشب در دل طوفاني او جا كند قطرههاي تاولش را راهي دريا كند گرد و خاكي گشته بود اما هنوز آئينه بود صفحة آئينه را فرداي محشر وا كند مشتي از خاكستر پروانه نيت كرده است كنج اين ويرانه را ميخانهاي برپا كند تار و پودي از لباس مندرس گرديدهاش ميتواند ديدة يعقوب را بينا كند او كه دارد پنجهاي مشكل گشا، قادر نبود چشمهاي بسته باباي خود را وا كند گيسويش را زير پاي ميهمانش پهن كرد آنقدر فرصت نشد تا بوريا پيدا كند خشتهاي اين خرابه سنگ غسلش ميشود يك نفر بايد دوباره غسل يك زهرا كند |
|||
|
حضرت رقيه (س) محمدسهرابي اكنون كه بر دهانتو بابا لب من است اوج دعاي امشب تو تا لب من است با چوب «بدحضور» يزيد لعين بگو توليت حريم لبت با لب من است از فرط اشتياِ، سرت آمد از عراِ مجنون كنون لب تو و ليلا لب من است راهب كجاست تا كه ببيند ز مستي ام احياگر هزار مسيحا لب من است با دست خويش بر دهن خويش ميزنم در اقتدا به لعل تو تنها لب من است |
|||
|
حضرت رقيه (س) سيدمحمدميرهاشمي راندهام از ديدة مجروح امشب خواب را ميهمان ديده كردم تا سحر مهتاب را گرچه بي فيض از حضور يار بودم مدتي كردهام آرام با يادش دل بي تاب را دُرِّ درياي ولايم ساحل اميد كو؟ مُردم از بس خوردهام شلاِ اين گرداب را شد حديث رزم من افزونتر از جنگاوران گرچه طفلم من ندارم قدمت اصحاب را پاي مجروحم ندارد تاب، برخيزم ز جا اي پدر سيلي نبرده از سرم آداب را باغبان عشق رفتي تا بهشت آرزو دست گلچين از چه دادي غنچه شاداب را اجر ذكرت را رخم از ضربة سيلي گرفت پاك كن با دست خود از چهرهام خوناب را طاِ ابروي تو محراب نماز عمه بود اي پدر جان كي شكسته حرمت محراب را تشنه ميميرم به ياد كام عطشانت پدر تا كنم رسواي داغ تو به عالم آب را |
|||
|
حضرت رقيه (س) اي سلالة زهرا خوش آمدي بابا به كنج ويرانه چه عجب سري زدي بابا اي مهمان ويرانه طبيب جانانه نميكشي بر سر (ز چه رو) دستي يتيمانه آه اي بر دلم چاره مگو ز گوشواره اي كهنه پيراهن (بنگر) پيراهنم پاره آه طفل تو مضطر شد همدرد كوثر شد روي كبودم بين (ز جفا) شبيه مادر تو آه اي عمه جان زينب راحت شدم امشب رفتم ز ويرانه (به خدا) بوسه زدم بر لب |
|||
|
نوحة حضرت رقيّه (س) باباي مهربانم بهترين همزبانم اي فداي سرخي رويت ((س)) كي بريده رگ گلويت كي شكسته طاِ ابرويت بابا حسين بابا حسين باباحسين من يتيمم پاي رفتن ندارم تاب ماندن ندارم بس دويدم پاي پياده ((س)) دست و پايم از كار افتاده نفسم تن به اجل داده بابا حسين بابا حسين باباحسين من يتيمم سرخي رويم ببين گرة مويم ببين آتش و سيلي شده همدست ((س)) آن يكي بر چهرهام بنشست اين يكي بر گيسويم پيوست بابا حسين بابا حسين باباحسين من يتيمم |
|||
|
نوحه حضرت رقيه (س) نيمه شب غرِ آهم زائر قرص ماهم آه اي پدر اي روح و روانم درد و بلاي تو به جانم بي تو دگر زنده نمانم يا ابتا واي حسين جان... دلبر بهتر ز جان دارم چندين ارمغان آه دستوسرمپرزنشاناست چشم ترم داغ نشان است اين جگرم شعله كشان است يا ابتا واي حسين جان بابا بعد از عاشورا نديدم روي ترا آه اي سر پرخون بدن كو اي رخ مجروح تنت اي رخ مجروح تنت كو جان پدر پيرهنت كو |
|||
|
نوحه حضرت رقيه (س) بار الها شد خرابه قبله گاه اشك و ناله رأس خونين پدر شد داغ زهراي سه ساله تا به بابايش نظر كرد شام غمها را سحر كرد با سر بابا سفر كرد يا ابا المظلوم حسين جان سر زده صبح وصالم گويم از درد و نيازم دارم از عمه خجالت اين خجالت را چه سازم هركجائي پر خطر شد صورت عمه سپر شد يار ما در اين سفر شد يا اباالمظلوم حسين جان اي پدر شبها گذشت و چشم من بي تو نخفته لالة سرخ و كبودت در دلش غمها نهفته رفتهام خانه به خانه خوردهام با هر بهانه از عدويت تازيانه |